+ نوشته شده توسط M.dj8 در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت
13:27 |
گذشتم ز کانال ها مثل برق
|
![]() |
با همهی لحن خوشآوائیم
در بهدر کوچهی تنهاییام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمهی تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایهی ما میشدی
مایهی آسایهی ما میشدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یکشبه حلّال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینهی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم، لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامهی جان من است
نامهی تو خطّ امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمتزده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعدهی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشهی مشعر، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بندهات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

حالا كه جاده ها افتادن به پاهامون
يكي از اون بالاداره مي شنوه صدامونو
به گمونم كه اثر داره دعامونو
همسفر اي هم ستاره راه بيافتيم
كه خودش داره هوا مونو

با من صحرایی از صحرا بخوان
قصهء تنهایی ام تنها بخوان
با دل از غم ، با می از مینا بگو
خستهء امروزم از فردا بگو
در شکیباییم تنهایی بریز
در پریشانیم رسوایی بریز
بستر از اندوه چشمانم بساز
دل به سرمای زمستانم بباز
شعله زن با لغزشی در بستری
آتشی بر پاکن از خاکستری
صبح را در جام شبهایم بریز
خنده ام در گریهء نایم بریز
قصه دیوانگی را گوش کن
در من این دیوانگی خاموش کن
با من اما خالی از هر کینه باش
جلوهء یک آسمان آیینه باش
تا از اعماق وجودت بگذرم
از یکایک تا رو پودت بگذرم
تا بگویم باده او پیمانه اوست
تا بگویم کعبه او بتخانه اوست

يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟
پدرش فکري مي کنه و مي گه: بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم. مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره. تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.
پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي گه خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو مي ده. مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.
فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که نسل آينده داره توي گه خودش دست و پا مي زنه .
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه

شب سردیست و من افسرده * راه دوریست و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده * میکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمهــــــــــا * سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها * فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من * قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من * اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل * وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم * قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم * مثل این است که شب نمناک است
دیگران راهم غم هست به دل * غم من لیک غمی غمناک است

.jpg)
تو بدان اين را،تنها تو بدان
توبمان با من،تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو،به جاي همه گلها تو بخند
من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو
تو بمان با من،تنها تو بمان
تو با آن تبسم ارغواني رنگ،
دل ديوانه ي مرا به بازي گرفته بودي.
نگاهم با التماسي صورتي رنگ گفت:
هرگز از پيش من نرو!
خودم ديدم
پرده ي تنهايي را كشيدي
تاپنجره ي زندگي ام را هستي ببخشد،
من جان دادم
ولي تو نديدي و...يك سبد آرزوي به دل مانده،
با دسته گلي از حسرت،
در كنار گلداني از غربت به من دادي
و من دوباره با تمنايي شبيه نيلگون آسمان گفتم:
دلم بي تو مي ميرد!
اين بار تو برگشتي و با اندوهي خاكستري رنگ گفتي:
مگذار زخم دلم،نفس هايم را بگيرد،بگذار بروم!
من يك آسمان اشك،همراهت كردم
وبي آنكه التماسم را نقاشي كنم،
تورفتي ومن...هنوز چشم انتظارم!

اگه دستم به جدايي برسه
اونو از خاطره ها خط ميزنم
ازدل تنگ تموم آدما
از شبو روز خدا خط ميزنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قيامت مي كنم
نمي زارم كسي عاشق نباشه
ماهو بين همه قسمت مي كنم
وقتي گاهي منو دل تنها ميشيم
حرفاي نگفتني رو ميشه ديد
ميشه بين سكوت ما دوتا
ميشه از خيلي نديدني ها رو شنيد
قصه ي جدايي ما آدما
قصه ي دوري ماست از خودمون
دوريي من وتو از لحظه ي عشق
قصه ي سادگيي گم شدمون
سلام آخر
سلام اي غروب غريبانه ي دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدايي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه ي عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي هم نشينه هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دلهاي خسته
تو را مي سپارم به مينا مهتاب
تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شكسته
تو را مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل ميسپارم تو را تا نميرد
اگر چشمه ي واژه ازغم نخشكد
اگر روزگار اين صدا رانگيرد
خداحافظ اي برگ و بار دل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي بهــــــار هميــــــــــــــــشه
دوستی صمیمانه با خدا،آرزویی است که هر قلبی را گرفتار هیجانی غریب می سازد.قادر است چنان نیرویی در ما بیافریند که تا پایان عمر وجدو ما لبریز از شادی،شعف،شگفتی و بالاتر از هرچیز امیدی بی پایان وشفا بخش شود.می تواند هر یک از ما را چنان متحول سازد که دیگر نیازی به هیچ دارویی برای شفای دلهای خسته خود نداشته باشیم.
تو نور راه من هستی
تو قوت من هستی
تو ملجاء وپناه من هستی
تو حفاظ وسپر من هستی
تو رهاننده من هستی
تو حاکم،فرمانروا،وخداوند من هستی
تو معبود و محبوب من هستی
من از آن تو،وتو ازآن من هستی!

باور کن بی تنهام،تو نباشی سرده دنیا
بذار آدما بدونن عاشقم عاشق روزها
اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمی خوای
اگه دنیا منو بخواد،بی تو من دنیا نمی خوام
بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی
دستامو بگیر تو دستات لحظه دل بی قراری
خیلی وقته که می دونم یه کسی تو لحظه هاته
واسه به تو رسیدن مثل سایه پا به پاتم
باره عشقمو نمی شه حتی رو کوهم بذاری
من که تک سوار دنیام واسه عاشق سواری
بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی
دستامو بگیر تو دستات لحظه دل بی قراری لحظه بی قراری بی قراری...

ما مرگ را به نوبت فردا نشستیم
بار سفر به دوش، مهیا نشسته ایم
مرگ در هنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی شاپرک است
مرگ در ذهن اقاقی جاریست!!!!
فوت باید کرد تا پاک ،پاک شود
صورت طلائی مرگ

به سراغ من اگر می آیی نرم آهسته بیایید
که مبادا ترک بردارد چینی ناز تنهایی من
